دغدغه های زمان دانشجویی

دارم بر می گردم از دانشگاه، هوا حسابی بارانی است از دیشب هم باران می آمد. گوشه و کنار خیابان و پیاده رو آب جمع شده. می شنوم از دوستم که او هم دانشجوست :- بیا ! بلد نیستن یه خیابون بسازن ! هر طرف رو نگاه می کنی آب جمع شده، مگر چقدر سخته ی خیابون ساختن با اصول مهندسی ؟! نگا کن شلوارمون گل خالی شد !از دوستم خداحافظی می کنم و سوار تاکسی می شوم به سمت ایستگاه مترو، ترافیک است مثل اکثر روز های بارانی. تاکسی پشت یکی از ماشین های مدل بالا می ایستد، اگر اشتباه نکنم آزرا است از محصولات شرکت هیوندای کره، من روی صندلی جلو نشستم و کسی را که دارد صحبت می کند را کامل نمی بینم.

صحبت ها تقریبا از جنس حرف های همیشگی داخل تاکسی است. این بار با موضوع صنعت خودرو در ایران و مقایسه ی آن با وضعیت جهانی ! این موضوع باعث می شود که من با دقت بیشتری گوش کنم، بر خلاف همیشه.- نگاه کن ببین کره کجاست، ما کجاییم ؟ ایران و کره همزمان وارد صنعت خودرو سازی شدن. الان هیوندای کره، سوناتا و آزرا می سازه و ایران خودروی ما چراغ عقب پژو رو عوض می کنه و به اسم مدل جدید به مردم قالب می کنه ! خودروی ملی ساختند که موتورش کپی برداری از پژو۴۰۵ و هنوز آب بندی نشده هزار تا ایراد پیدا می کنه. همین ماشین به درد نخور رو هم خداد تومن دارن می فروشن و …از گوشه ی آینه ی جلو نگاه می کنم به صندلی عقب، می خواهم ببینم چه جور تیپ و قیافه ای دارد کسی که دارد صحبت می کند، کت و شلوار روشن پوشیده و مو های جو گندمی اش زیر باران خیس شده است. اشاره می کند به یک ماشین دیگر و ادامه می دهد:- همین پراید رو ۳۰ سال پیش از کره جنوبی وارد کردن، تازه اومدن آینه بغل و چراغ خطرش رو عوض کردن شده سایپا ۱۴۱ و سایپا ۱۳۲ و نمی دونم مروارید و فلان، همشون سر و ته یه کرباسن ! مفت نمی ارزه به لعنت خدا !راننده تاکسی هم انگار داغ دلش تازه شده باشد، وارد بحث می شود و دارد از خراب شدن های پشت سر هم تاکسی سمندش می گوید که یک سال نیست تحویل گرفته و اینکه قطعات قلابی هستند و گارانتی ها الکی.

ولی من باید پیاده شوم. کرایه را حساب می کنم و از ماشین پیاده می شوم. صحبت ها اما ادامه دارد.فاصله ایستگاه مترو از کنار خیابان را دارم فکر می کنم به حرف هایی که شنیدم. باران یک ریز می بارد. ساعت پیک مترو است، همه دارند از سر کار بر می گردند. در این وضعیت کافی است یک قطار با ۱۰ دقیقه تاخیر وارد یک ایستگاه شود تا حداقل ۱ ساعت همه ی ایستگاه ها پر شود از مسافر و داخل قطار جا برای سوزن انداختن نباشد. یک قطار وارد ایستگاه می شود، بالای هر در نوشته شده ” اجازه دهید اول مسافرین پیاده شوند و سپس شما سوار شوید”. در ها باز می شود. چند نفر کنار می ایستند تا اول مسافرین پیاده شوند. یک سری هم که حسابی خسته اند می خواهند هر طور شده یک جا برای نشستن پیدا کنند. در نتیجه به محض باز شدن در ها هجوم می برند داخل، از بین این دسته یک نفر هست که کاپشن مشکی دارد و همه را هل می دهد تا زودتر سوار شود.

بالاخره من هم در میان غرولند های جمع سوار می شوم و می روم وسط و دستم را می گیرم به یکی از دستگیره ها که روی آن تبلیغ یک شامپو خارجی است. هنوز قطار ایستگاه را ترک نکرده که بحث ها شروع می شود. شلوغی مترو مردم را کلافه کرده و چند نفر دارند از وضع بد حمل و نقل می نالند. تکراری است البته این حرف ها. مخصوصا برای امثال من که از مترو و اتوبوس زیاد استفاده می کنند. یکی از صدا ها بلند تر است :- تو ژاپن این جوری نیست اصلا مترو، هر موقع روز بیای راحت می تونی بشینی، اینجا بلیتش رو که گرون کردن هیچ، هر دفعه هم یا دیر میاد قطار یا تهویش کار نمی کنه یا هزار جور مشکل و مسئله دیگه. یکی از مسافرین که سریع تر سوار شده بود و یک صندلی برای نشستن گیر آورده بود و تا حالا داشت سعی می کرد که یک چرتی بزند، با شنیدن این حرف ها بی خیال خواب می شود و ادامه می دهد :- داداش من ! اینجا ایرانه، توقعاتی داری ها تو هم ! یکی دیگر از طرف مقابل که من چهره اش را نمی بینم، انگار آتشش تندتر است :- شعور ندارن مردم بابا ! انقدر توسری خوردن که دیگه به همین وضع هم راضی شدن. از قدیم گفتن خلایق هر چه لایق!

بر می گردم تا تیپ و قیافه طرف را ببینم، همان آقای کاپشن مشکی است. انگار از اینکه جا برای نشستن پیدا نکرده خیلی شاکی است. به ایستگاه بعدی می رسیم. در باز می شود و یک موج دیگر وارد می شوند. فشار جمعیت باعث می شود بحث قطع شود. یکی دو نفر تا سر حد دعوا داد و بیداد می کنند. شلوغی مترو مسافرین را عصبی می کند. آقای کاپشن مشکی با پوزخند ادامه می دهد :- نمی تونن یه مترو ساده رو اداره کنن اون وقت می خوان جهان رو مدیریت کنند! صحبت ها یواش یواش رنگ و بوی سیاسی می گیرد.

یکی از جمع که تازه سوار شده است، حرف های آقای کاپشن مشکی را قطع می کند: – آقا ول کن دیگه ! از صبح داریم تو اداره جر و بحث می کنیم. شلوغی به قدر کافی خسته کننده هست. ۲۰ دقیقه تو مترو دندون رو جیگر بذار پیاده شیم بریم سراغ بدبختی هامون.

من دارم فکر می کنم و دیگر حرف ها را نمی شنوم، فکر می کنم به بحث های داخل مترو و دعوای آقای کاپشن مشکی، به صحبت های راننده تاکسی که سمندش را تازه تحویل گرفته بود و مقایسه های آقایی که کت و شلوار روشن پوشیده بود، و قبل از آنها صحبت های دوست دانشجویم که شلوارش گل خالی شده بود زیر باران. دارم فکر می کنم به نقطه اشتراک همه ی حرف های بالا که مشابهش را هر روز همه ی ما می شنویم. هر روز به یک شکل، با ادبیات مختلف و سوژه های مختلف. حرف هایی که از وقتی که یاد دارم آن ها را شنیده ام و خودم هم بر حسب عادت تکرار کرده ام. پر شده اند این حرف ها در فضای ذهن ما، در گفتگو های ما، در تاکسی و مترو، در شب نشینی های فامیلی، در محیط های دانشجویی و هر جای دیگر.

نقطه اشتراک همه ی این جور موقعیت ها، وجود یک مشکل، یک نا به سامانی، یک بی نظمی و یا یک کم کاری است. “مشکلی” که ما را ناراحت می کند. بدیهی است که مشکلاتی وجود دارد و گلستان نیست وضع موجود. این مشخص است و نیاز به بحث و توجیه ندارد. اما …اما به نظر من اصولا مشکل خود “مشکل” نیست، بلکه نحوه مواجهه آدمی زاد با “مشکل” است. اینکه ما چگونه نگاه کنیم به مسئله و چگونه با آن برخورد کنیم. فرهنگ ملی مان را زیر سوال نبریم با یک مشکل، نگوییم نمی توانیم، تقصیر را گردن این و آن نیاندازیم. خودمان را پشت اشتباه دیگران قایم نکنیم و …ما ایرانی هستیم. چرا انقدر سرکوفت می زنیم به صنعت خودمان، چرا انقدر تحقیر می کنیم تولید داخلی خودمان را، چرا انقدر وضعیت کشور خودمان را سیاه و خراب و غیر قابل بهبود می بینیم. من هدفم این نیست که از وضع موجود دفاع کنم، مشکلات را کتمان کنم، اشتباهات را توجیه کنم. نه ! من می گویم تا وقتی این روحیه با ماست هیچ وقت پیشرفت نمی کنیم.

کدام روحیه؟ دوباره داستان بالا را بخوانید، همه ی کسانی که از وضع بد می نالند از ضمیر “سوم شخص جمع” استفاده می کنند. “نمی دانند”، ” نمی توانند”، “بلد نیستند”، “عرضه ندارند” و حرف های مشابه. من می گویم همان مهندسی که خیابان ها را درست طراحی و آسفالت نکرده بود و باعث شده بود آب جمع شود و شلوار دوست من گلی، همان که دوستم به او گفت ” بلد نیستن یک خیابون بسازن.” او هم احتمالا  ۱۰ سال پیش یک دانشجو عمران بوده در یکی از همین دانشگاه ها، احتمالا از وضع خراب مثلا خیابان های اطراف دانشکده اش هم شکایت داشته ولی، ولی بقیه داستان را خودتان می دانید. یا مثلا قصه چراغ عقب پژو۴۰۵ در ایران خودرو و مهندس مکانیک.حالا این مثال های ساده را می شود تعمیم داد به سایر موقعیت ها، مهندس جایش را به مدیر می دهد و خیابان می شود یک پروژه و …

مسافرین محترم! ایستگاه پایانی می باشد. لطفا پس از توقف کامل قطار را ترک نمایید. متشکرم.”ای دل غافل! حواسم پرت این فکر ها شد و پیاده نشدم از قطار، حالا باید برگردم دوباره چند تا از ایستگاه ها را به سمت منزل. دارم از قطار پیاده می شوم به سمت سکوی روبرو، چشمم می افتد به یکی از تابلو های داخل قطار، که گوشه آن لوگو ی سازمان فرهنگی هنری شهرداری به چشم می خورد :” اگر هر کس کار خود را درست انجام بدهد، مملکت آباد می شود” امام خمینی

منبع :http://old.alef.ir/vdcdkj0j.yt0sz6a22y.html?8wml

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *